حس تعلّق | کارگاه داستان نویسی ابهر

اگر بتوانید به کسی حس تعلّق، ارتباط، آرامش ذهنی، جایگاه اجتماعی یا یکی دیگر از احساسات مطلوب انسانی را بدهید، کار ارزشمندی انجام دادهاید. چیزی که میفروشید، جادهای برای رسیدن به آن احساسات است و وقتی به جای نتایج، بر راهکارها تمرکز میکنیم، همه را مایوس میسازیم. “مخاطب این کار کیست؟” و “هدف از این کار چیست؟” دو پرسشی هستند که تمام تصمیمات ما را هدایت میکنند.
مطالب این سری از دسته بندی از جمله همین درس، با نگاهِ بسیار نزدیک به کتاب این است بازاریابی، نوشتهی ست گادین، طراحی تدوین و نوشته شدهاند.
کارگاه داستان نویسی ابهر
عبارات بالا را که از فصل سوم کتاب میخواندم یاد گذشته افتادم. یاد کارهایی که انجام داده بودم. یاد کارهایی که انجام شده بودند و به قول معروف گرفته بودند. یکی از قشنگترینِ آنها، کارگاه داستان ابهر بود. سال 1386 با کمک چندتا از بچههای همفکر خودم، کارگاه داستان ابهر را راه انداختیم. زیاد شدیم کم کم و کار به جایی رسید که جلسات هفتگی را در سالن بزرگ فرهنگسرا برگزار میکردیم. همه دوست داشتند آنجا باشند، بیایند و در کلاس شرکت کنند.


ما فکر میکردیم ما خیلی خوبیم و داستان را در حد اعلایش میفهمیم و درس میدهیم. تا که وقت رفتن رسید، من رفتم سربازی و بچه ها هم راهی دانشگاه شدند. و در سربازی که تهران بودم، خیلی جاها برای کارگاه داستان رفتم. راستش همه بهتر از ما بودند. بی هیچ تعارفی ما در برابر آن آدمها در مقام مقایسه هیچ دانش و تجربهای نداشتیم. هر کدام چندین جلد کتاب نوشته بودند. هر کدام داور چندین مسابقه بوند، هر کدام بیش از تمام کتابخانهی نامربوط ما، کتابهای مربوط به داستان نویسی خوانده بودند.
این ماجرا تا سالها برایم گنگ ماند تا که به ست گادین رسیدم. او جواب سوالم را در فصل سوم کتاب این است بازاریابی نوشته بود :
داستان، ارتباطات و تجربهها
برای توسعه الزاما لازم نیست که به آخرین و پرزرق و برق ترین میانبرهای تبلیغات و دانش و علم تکیه کنیم، ابزارهای قدرتمندتر، متفاوتتر و ماندگارتری در اختیارمان داریم. ما داستان میگوییم ( نه الزاما قصه و داستانهای نوشتنی و از جنس کتاب ). داستانهایی که به مذاق افراد خوش میآیند و در گذر زمان از بین نمیروند. داستانهایی که حقیقیاند چون با کارها، محصولات و خدماتمان آنها را محقق میکنیم.
ما ارتباط ایجاد میکنیم. انسانها تنها هستند و میخواهند دیده و شنیده شوند. افراد میخواهند عضوی از چیزی باشند. به این شکل امنتر، و اغلب سرگرم کنندهتر است.


ما در کارگاه داستان نویسی ابهر تجربه خلق میکردیم
چیزی فراتر از تمام آنچه کارگاههای داستان دیگر به آدمها میدادند. آنها آدمها را چیزهایی میدیدند که صندلیهایشان را پر میکردند و ما اصلا چنین نگاهی نداشتیم. آدمها برای ما انسان بودند، دوست بودند، شریف بودند، عضوی از اردوهای آینده بودند. هر کدام از فعالیتهایی که باهم انجام میدادیم، بخش کوچکی از روابطمان را میساختند.
درست همان چیزی که از بازاریابهای حاذق و حرفهای انتظار میرود. اینکه مشتریها را بخشی از دایرهی دوستیها ببینند و نه صرفا ابزاری برای تحقق اهداف بازاریابها و سازمانهایشان.
مشغول چیزهای بیهوده نباشید
زمانی که ما کارگاه داستان را راه اندازی کردیم و تا به امروز حتی، آن کارگاه یک سربرگ درست حسابی و یا یک لوگوی مرتب هم نداشت و ندارد. اما در عوض یک عالم نتیجهی درست و خروجی مثبت و حس خوب داشت. طوری که هنوز هم بعد گذر سالها تک تک افرادی که در آن کارگاه حضور داشتند، با دیدن همدیگر از خاطرات کارگاه و امیدشان به برپایی مجدد آن کارگاهها صحبت میکنند.
اغلب، سازمانها حول بازاریابی صرف میچرخند. زبان بازند و بر محصول یا خدمات پیشنهادیشان، زرق و برق ظاهری و توانایی کسب دوزار بیشتر تمرکز دارند. این مسیر قطعا به بنبست میرسد.
اما گزینهی دیگر این است که درچنگ بازار باشید ( شنیدن صدای بازار، گوش کردن به آن و مهمتر از همه تاثیر گذاشتن بر آن، منعطف کردن و بهبود آن ).
وقتی در چنگ بازاریابی هستید، بر آخرین روشهای استفادهی بهینه از سئو و اینستاگرام، طراحی لوگوی جدید و مدل قیمت گذاریتان تمرکز دارید. از طرف دیگر، وقتی در چنگ بازار هستید، خیلی زیاد دربارهی امیدها و رویاهای مشتریهایتان و دوستانشان فکر می کنید. به ناامیدیهایشان گوش میدهید و آن را صرف تغییر فرهنگ میکنید. در چنگ بازار بودن است که ماندگار است.