جسارت زیستن در جهان ناشناخته‌ها | مهناز مافی

Published by hamidabedini on

در ستایش انسان‌های شریف زندگیم | مهناز مافی

اولین بار که کتاب بازیِ بخت +، نوشته لئوناردو ملودینو را می‌خواندم، یک جایی، دیدم نیستم. احتمالا برای شما هم بسیار پیش آمده که حین خواندن کتاب، مسیری جدای مسیر کتاب را برای خودتان بروید. یعنی ذهنتان این مسیر را برود. دیدم این آدمی که امروز هستم، تا یک جایی حاصل توارث عمودی ( ژنتیک والدینم ) بوده و از جایی به بعد مثل تمام انسان‌های دیگر، حاصل توارث افقی ( تاثیر دیگران بر من ) بوده است.

کتاب را کنار گذاشتم و نشستم به فکر کردن. از پیرمردی که چرخ و فلک دستی کودکیمان را می‌چرخاند تا راننده کامیونی که یک بار باهاش تصادف کردیم و مرگ را در نزدیک‌ترین حالت ممکن تجربه کردم، از جلوی چشم‌هایم عبور کردند. از آن روز مدام در ذهنم بود که از این‌ آدم‌ها و نقششان در زندگیم بنویسم، تا رسید به امروز که سرما خورده و قرنطینه بودم. داشتم روی کامپیوتر عکس‌ها را می‌دیدم که رسیدم به عکس مهناز مافی. زنی که تاثیرش همیشه بر مسیر شغلی و حرفه‌ای من سایه‌ی سنگین و دلچسبی انداخت.

زمانی که ما دانشگاه می‌رفتیم ( حوالی سال 84 تا 90 که من در مقاطع مختلف دانشجو بودم )، این طور نبود که درس خواندنِ صرف تنها فعالیت دانشجوها باشد. خیلی از دانشجوها از جمله خود من، سرکار هم می‌رفتیم. در دوران کاردانی شرکت اروم طرح می‌رفتم و در دوران کارشناسی هم تصمیم گرفتم که بروم به شرکت مدیسک + که آن زمان CD و DVD تولید می‌کردند. در واقع اگر بخواهم صادقانه بنویسم، خیلی هم انتخابی نبود و چند موقعیت شغلی در واحد تاسیسات داشتند و خب برای ما وجود آن شغل در کنار چند واحدی که در دانشگاه می‌گذراندیم خیلی مهم بود.

اولین معرفی من به شرکت مدیسک در واحد تاسیسات بود. برج‌های خنک کننده را سرویس می‌کردیم، پمپ‌های وکیوم را تعمیر دوره‌ای می‌کردیم و به سایر واحدهای تاسیسات سرکشی می‌کردیم. وقت آزاد خیلی زیادی هم داشتیم. هم تعدادمان زیاد بود و هم صنعت پایه‌ی کارخانه آلمانی بود و انصافا دستگاه‌ها خراب نمی‌شدند. خشت‌های اولیه را هم خود آلمانی‌ها چیده بودند و برنامه‌های سرویس نگهداری به قدری درست و خوب اجرا می‌شدند که ما در سال 86 حتی یک دقیقه توقف تاسیساتی نداشتیم. همان وقت اضافه مدام به ما اجازه‌ی استراحت و یا در صورت تمایل اجازه‌ی حضور در سایر واحدها را می‌داد.

بر خلاف واحد تاسیسات، واحدهای تولیدی همواره در یک فشاری برای رکوردهای بهتر تولید بودند و یک روز که برای استراحت در کارگاه تاسیسات نشسته بودم، یکی از بچه‌ها گفت یک آقایی از انگلیس برای تعمیر یک اسکنری آمده و کسی نیست که کمکش کند. با خودم گفتم من که بی‌کارم، پاشم بروم کمک دست این یک چیزی هم خودم یاد می‌گیرم. خلاصه رفتم و دیدم کیف ابزار اصلی آن بنده خدا هم کمی دیرتر قرار است برسد و به هر تلاشی شده باهم ارتباط گرفتیم و روی آن دستگاه کار کردیم و بعد چند روز هم که من جسته گریخته به آن بنده خدا سر می‌زدم، کارهایش انجام شد و رفت.

بعد چند هفته، یک روز که رفتم مشغول کار بشوم، یک مسئولی داشتیم، گفت خانم فلانی گفته حتما بروی و به ایشان سر بزنی. رفتم؛ و آنجا بود که اولین بار مهناز مافی را دیدم.

مهناز مافی بی نهایت انسان با حوصله‌ای بود و طی آن مدت که در دفترش نشسته بودیم، از من سوال پرسید که کجا درس خوانده‌ام، الان چه می‌کنم. و وقتی فهمید برق الکترونیک خوانده‌ام، گفت دوست داری در واحد ما کار کنی؟ آن زمان تمام نیروهای ایشان، حداقل مهندس بودند و من در آن زمان تازه ترم یک کارشناسی هم برایم شروع نشده بود و قرار بود از بهمن ماه، به دانشگاه بروم و با آوردن گواهی اشتغال به تحصیل، برایم قرارداد فصلی تنظیم کنند و در واحد تاسیسات با بیمه مشغول به کار بشوم. پیشنهاد مهناز مافی در آن روز، حداقل آرزوی سه سال بعد من بود. اما بازی شانس این بار هم دری به روی من گشوده بود و از آن روز با تمام ضعف‌های دانش و مهارت در رشته تخصصی خودم، در واحد برق الکترونیک مشغول شدم.

چند روز بعد آن گفتگو و نامه نگاری بین واحدها من به قسمت برق الکترونیک رفتم. جدای آنچه از توانمندی در زمینه‌ی برق الکترونیک به من اضافه شد، آنچه که در آن سال‌ها در کنار مهناز مافی به دست می‌آوردم چیزی بسیار بیشتر از مهارت در حوزه‌ی برق الکترونیک بود.

ما در یکی از های تک ترین صنایع کشور در آن سال‌ها، مشغول فعالیت در یکی از پیشرو ترین بخش‌های واحدهای صنعتی بودیم. و صادقانه نه تنها من، بلکه تقریبا تمام مهندسین مشغول در واحد ما، خیلی چیزها را برای اولین بار بود که از نزدیک می‌دیدیم. روزی نبود که دستگاه جدیدی از فرانسه، اسپانیا، آلمان، فنلاند، سوئد و کشورهای دیگر از راه نرسد.

مهناز مافی انسان بی نهایت منضبط، تلاشگر و در عین حال بی باکی بود. و با همین بی باکی خودش به ما یاد داد که با چیزهای تازه چگونه مواجه شویم. او به ما کاتالوگ خوانی یاد داد. نه کاتالوگ خوانی صرف، به معنای اینکه برویم و از روی کاتالوگ دستگاه به چیزی نگاه کنیم و ازش سر در بیاوریم. او به تک تک ما طریقه‌ی مواجهه با چیزهای ناشناخته را می‌آموخت. با اینکه مهندس با تجربه‌ای بود، هیچ ترسی از سوال کردن در نهایت افتادگی و تواضع نداشت.

من به خاطر سن کمم که در آن سال‌ها در حوالی 19 و 20 سالگی بودم، شده بودم دست راست ایشان. به تمام کارها باهم سر می‌زدیم، و سر آخر من گزارش رویدادها را می‌نوشتم. و این نزدیکی طی دو سال به یکی از بهترین مهندسان برق الکترونیکی که تا بحال دیده‌ام، برای من فرصتی به وجود آورده بود که در هر لحظه چیزهای جدید می‌آموختم.

بعد دو سال همکاری نزدیک و زندگی کاری در کنار هم، مهاجرت، مهناز مافی را هم از صنعت ایران گرفت. اما مافی مارا به عنوان شاگردان خودش اینجا به یادگار گذاشت و رفت. اگر بخواهم بزرگترین دستاورد ( جدای دستاوردهای علمی و فنی ) که از مهناز مافی برایم به یادگار مانده را بازگو کنم. بی شک خواهم گفت :

او به ما یاد داد که با چیزهای تازه و ناشناخته‌ی جهان، چگونه از در دوستی و سازش وارد شویم.

در توضیح اینگونه از آموزش این خاطره را بگویم که : مدیسک در نزدیکی منطقه‌ی تاکستان قرار داشت و بیشتر نیروها به زبان‌های ترکی یا تاتی صحبت می‌کردند. من به زبان‌های فارسی و ترکی تسلط کامل داشتم. خیلی از حضورم در واحد برق الکترونیک نگذشته بود که به دستور مهناز مافی، باید طی سه ماه آینده زبان تاتی را هم یاد می‌گرفتم. شب و روزم با بچه‌های تات زبان می‌گذشت و از هر فرصتی برای تمرین مکالمه و درک این زبان استفاده می‌کردم و سه ماه نشده در جلساتی که در واحدهای فنی به زبان تاتی برگزار می‌شد، حضور داشتم و گزارشات خودمان را ارائه می‌دادم.

مهناز مافی با کار شوخی نداشت و جدیتی وصف نشدنی در این زمینه داشت. هر آنچه را که می‌خواست، از ساعتی بعد برایش برنامه ریزی می‌کرد و تلاشش در آن زمینه شروع می‌شد. یک روز یک کاتالوگ آلمانی در یکی از دستگاه‌ها پیدا کردیم و اولین سوالش این بود که : چرا ما تو صنعت آلمانی هستیم و آلمانی بلد نیستیم؟ و از فردا صبحش بچه‌های قزوین تعریف می‌کردند که او در سرویس شرکت تا رسیدن به سرکار، آلمانی می‌خوانده و چند ماه بعدش، ما کاتالوگ‌های آلمانی را نیز به زحمت و تلاش ایشان خودمان می‌خواندیم.

مهناز مافی رفت و از آخرین روزی که این عکس‌ها را باهم گرفتیم و اینجا منتشرشان کرده‌ام، من هرگز ایشان را ندیده‌ام. اما همواره در یاد و خاطر من حضور دارد. مهناز مافی یکی از کارآمدترین ابزارهای این جهان همواره در حال نو شدن را به ماها داد و رفت. دختری که در آن سال‌ها هم سن زیادی نداشت و از بسیاری مهندسین دیگر که زیر نظر او کار می‌کردند هم جوان تر بود. آن سال‌هایی که من بیست سالم بود، مهناز مافی فقط سی سالش بود. برایش هر جایی که هست آرزوی سلامت و خوشحالی بی انتها دارم.


0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

Avatar placeholder

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *