من مخاطب چه کَسیم؟ | بازاریابی در آینه

کتاب خوندن چیزی از جنس به دست آوردن تجربهست. تو رخ دادن تجربهها اینجوریه که یک چیزی رو شروع میکنی که مثلا به یه هدف خاص برسی. اما دقیقتر که نگاه کنی، متوجه میشی خیلی اوقات چیزهای بزرگتری نسبت به هدف اولیهت به دست آوردی. قبلا و تو یه پست اینستاگرامی به این موضوع، تحت عنوان میوهی درخت تجربه اشاره کرده بودم. بی مناسبت نمیبینم اینجا بازم بهش ارجاع بدم.
اونجا نوشته بودم ( البته نه دقیقا و نقل به مضمون ) :
رخ دادن تجربه در نگاه اول شاید مثل کاشتن یک نهال باشه. اینها هر کدوم بعدها در صورت فراهم بودن یکسری عوامل دیگه، رشد میکنن و قویتر میشن. اما وقتی حسابی بزرگ شدن و به بار نشستن، یه تفاوت اساسی بینشون هست. شما اگر درخت انجیر بکاری، انجیر برداشت خواهی کرد؛ نهایتا با کمی تفاوت در توارث. مثلا ممکنه انجیر جدید کمی شیرینتر یا مثلا کشیدهتر از قبلی به بار بنشینه.
اما در درخت تجربه داستان خیلی متفاوته. ممکنه درخت انجیر بکاری، ولی میوهای که از درخت تجربه برداشت کنی آناناس یا حتی مثلا ماهی باشه. درختی که کشت میشه، هیچ ربطی به نتیجه نداره.
شما میری سفر یزد به قصد اینکه مثلا باغ دولت آباد یا محلهی فهادان رو ببینی، میبینی اون وسط از یکی خوشت میاد و سالها میشه بهترین یار و رفیقت. یا میری تو فهادان قدم بزنی و بافت سنتی رو ببینی، از معماری اونجا الهام میگیری و مثلا میای یه محصول جدید خلق میکنی.
اما این نوشته یک تبصرهی خیلی مهمی داره. این تجربه شامل تجربههای عمیق میشه. چیزی از جنس غرق شدگی در اون تجربه و نه فقط اصکاکهای سطحی با رخ دادها.
درک عمیق و تخصصیِ وقایع
احتمالا شماهم این نقاشی معروف از بنکسی که تو پوستر این نوشته استفاده کردم رو دیدین. البته اگر قبلا دیده باشین متوجه میشید که اون تصویری که من ابتدا استفاده کردم دستکاری شدهست و نقاشی اصلی اینه :

یک دختر و یک بادکنک
فارغ از تحلیلهایی که بر روی این نقاشی نوشته شده و عدهای از تحلیل گرها گفتن بادکنک داره میره و عدهای هم گفتن بادکنک داره میاد؛ بحث من اصلا چیز دیگهایه. بحثم سر تعداد بادکنکهاست. دو تا تصویر زیر رو یه بار دیگه در کنار هم ببینید و مقایسهشون کنید :


در ساده انگارانه ترین حالت، در بازاریابی پیچیدهی مخاطب برای شبکههای اجتماعی، آنچه که در این فضا بر سر ما دارن میارن چیزی از این جنسه. صدها هزار بادکنک رنگی که هر کدوم به مدت محدود داره از برابر دیدگان مخاطب عبور میکنه. اما بادکنک ما واقعا کدومه؟ بادکنکی که بهش علاقه داریم و میخوایم درش عمیق و متخصص بشیم. آیا میتونیم تشخیصش بدیم؟ آیا ده دقیقهی پشت سرهم، از چند ساعتی که عصر جمعه پای اینترنت موندیم و وقتمون رو صرف شبکههای اجتماعی اینترنتی کردیم رو به خاطر میاریم؟ خیلی بعیده که جوابش مثبت باشه.
من مخاطب چه کَسیم؟
درک بازاریابی، اینجاست که به کمک ما میاد. تو چندتا از نوشته های قبلی در حوالی بازاریابی به سوال های این چنینی برخورده بودیم که : مخاطب من کیه؟ یا دیگران چطور فکر میکنن؟ اینجا دقیقا اونجاست که حالا شما به عنوان مشتری در برابر بازاریابها و فروشندگان حرفهای قرار گرفتید و اونا هر چی که دلشون میخواد رو دارن به ما میفروشن. بدون اینکه شما بخواید یا علاقهای داشته باشید یا اصلا فرصتی برای اینکه در این وقایع سطحی، عمیق بشید.
شاید اگر فقط کمی در حوالی بازاریابی وفروش مطالعه کرده باشید، دیر یا زود به این جمله که میگه : فروشندهی واقعی اونیه که به اسکیموها یخچال بفروشه خواهید رسید. احتمالا تو اون لحظات لبخند بزنید و بگید چه چیز احمقانهای، آخه کدوم اسکیمویی میره داراییش رو بده و یخچال بخره وقتی اصلا بهش هیچ نیازی نداره.

اما واقعیت اینه که میخره!
حتی آدمهایی هستن که چیزی بسیار گرانبهاتر از پول رو حاضرن بدن تا بسیاری چیز بی ربط دیگه رو بخرن. فقط کافیه کمی به دیگران یا اصلا به خودمون نگاه کنیم و متوجه بشیم، تحت تکنیک های فروش و رسانه، داریم توجه گرانبهامون رو صرف هزینه کردن پای چه چیزهای بی ربطی میکنیم.
اوایل که رسانههای این چنین اومده بودن، خیلی از صفحات بسته بودن و ما بودیم که به کسی درخواست میدادیم که بتونیم در فضاش حضور داشته باشیم و مستمعش باشیم، اما الان بازی تقریبا برعکس شده و از در و دیوار برای ما تقاضای توجه داره میباره. نمیخوام نوشته رو طولانیتر از این کنم چون فکر میکنم حق مطلب ادا شده با همین تعداد کلمات. اما میشه به بسیار مثال دیگر در این حوالی هم فکر کرد و بهشون رسید.
فکر میکنم حالا هربار که تو فضای شبکههای مجازی اسکرول میکنیم و بالا پایین میریم، بد نباشه از خودمون بپرسیم که من واقعا چی دارم میدم و چی دارم تحویل میگیرم؟ آیا واقعا من مخاطب این محتوا هستم یا اصلا باید باشم؟ بعید میدونم بخش عظیمی از پاسخهامون مثبت باشه.
برای همهمون آرامش و تمرکز بسیار آرزو میکنم.