پرواز بی بازگشت | اثر استاد سعید بداغی

Published by hamidabedini on

طرح جلد کتاب پرواز بی بازگشت - اثر استاد سعید بداغی

هم دوره بودن با استاد سعید بداغی، و از آن مهمتر، امکان کسب فیض از محضر ایشان، به نظرم از مهمترین دستاوردهای زیستِ فرهنگی من است. بسیار بار در مورد استاد سعید بداغی نوشته‌ام و در نشریات مختلف به چاپ رسیده است. اما امروز می‌خواهم یکی از شعرهای اثر ارزشمند ایشان، یعنی کتاب پرواز بی بازگشت را اینجا بیاورم.

هر شعرِ سعید بداغی، یک قصه است. قصه‌ای برآمده از دل ایلی که در آن زندگی می‌کرد. و ما چه سعادتمند بودیم که ماهم یکی از افراد آن ایل بودیم. به وسع خودم، قصه‌ی شعر را هم می‌نویسم، شاید کمکی باشد که خودم بهتر درکش کنم و هم کمی به عمق نگاه و وجود این مرد فرزانه پی ببریم.

ابهر رود

ابهر رود نام رودی‌ست که در گذشته بسیار پر آب بود و اتفاقا یکی از وجوه تسمیه‌ی انتخاب نام شهر، برگرفته از نام و وجود همین رود است. به واسطه‌ی جاری بودن ابهر رود در دل شهر، نه تنها مردم شهر، که پرندگان مهاجر نیز از این نعمت الهی بهره می‌برده‌اند. سعید بداغی در این شعر، علاوه بر توصیف زیبای گفتگوی خودش و ابهر رود، به ماجرای کشته شدن پرندگان مهاجر توسط افراد ناآگاه نیز اشاراتی کرده است. پرواز بی بازگشت لک‌لک‌ها که طرحشان نیز در پشت جلد کتاب به چشم می‌خورد، بخشی از روایت اسن شعر زیباست که اتفاقا جزء معدود شعرهای سعید بداغی در این قالب است. بیش از این توضیحی جایز نیست و خواندن کلام استاد بداغی بی شک جذاب تر و گویا تر است.

تماشاگاه شعر من
بهشتی رود ابهر، پیچش آب زلالت کو؟
نشاط رقص ماهی‌ها، جوانی‌های حالت کو؟
شفق شد خون
به پایان آمد آن شادابی سبزت
هوا شد تیره
پر زد رفت آن مرغابی سبزت
مگر بودند آگاه از غم مرگ تو لک‌لک‌ها؟
مگر بودند آگاه از دل خون تو اردک‌ها؟
که ناگه آشیان گنبد از پرواز خالی شد ( لک‌لک‌ها بر روی گنبد امامزاده‌ای در منطقه‌ی شناط خانه می‌کردند.)
گلوی کوزه‌ی قلیانش از آواز خالی شد
به جغد شب سپردند آن بهاری آشیان‌ها را
به حال خود رها کردند درد باغبان‌ها را
نشد پر بعد از آن از چشمه سار پای پل جامی
نبردند از تو دیگر در میان رودها نامی

تماشاگاه شعر من
دریغا پیرمردان قبا چاک سپید ابرو
حنایی ریش بر چهره، به شانه خرمن گیسو
گذشتند از کنار بیدهای جاده‌ی آبین
تهی شد کوچه باغ از هیبت مردان نیک آیین
زمین لاله بعد از مرگ آنان باغ آهن شد
هوای آهنی با بید و سرو و لاله دشمن شد
نماند آب زلالی
تا خورد سوگند دهقانی
ببندد با خدای خود کنار نهر پیمانی
کند دست ادب سوی زلال آب تا گوید :
به این آیینه‌ی روشن
روان پرنیانی تن
به این سرچشمه‌ی پاکی
زمین پیمای افلاکی
به این تابنده مروارید جاری در دل صحرا
به این فیروزه فام بی کران پهنه‌ی دریا
مبادا جیره خوار سر به راه زندگی باشم
مبادا ناسپاسان را اسیر بندگی باشم

تماشاگاه شعر من
اگر دانم که با دستی رها گردی از این خواری
اگر دانم طبیبی هست بهر رفع بیماری
درآویزم به دامانش
دهم سوگند بر جانش
که شاید چاره اندیشند این درماندگی‌ها را
به هم ریزند با شادی غم بازندگی‌ها را
ولی ترسم به فرجامی نینجامد دعای من
برون ریزد دلم را لخته لخته، های های من
نیایش را زبان دل، درون شرمگین باید
هوای آشتی، راز و نیاز راستین باید
منِ آواره در توفان
ز سر تا پای تشویشم
نمی‌دانم کژی را بنده‌ام، یا راستی کیشم

تماشاگاه شعر من
به چشم خویش دیدم هر رگت صد نیشتر دارد
چو مظلومی که از حامی، ستمگر بیشتر دارد
تهی از نور جاری شد دگر جام بلورینت
چو آن مرد بزرگ آزرده شد رگ‌های خونینت
هوای دیگری دادند اینک آرزوها را
بسان سیب، قرمز کرد باید رنگ و روها را
کسی سهمی ندارد تا بریزد اشک بر دردی
نمی‌شویند گرد بی کسی از چهره‌ی زردی


تماشاگاه شعر من
درین آشفته بازار هوس‌ها سادگی گم شد
کنار بندگی‌ها همت آزادگی گم شد
غریبم در کنار آرزوهای خیابانی
سراغ حال من هرگز نیاید جز پریشانی
کلام من سرود سرو و تاک و نارون دارد
دلم در پای دیوار نیستانی وطن دارد
تمام سهم تو قربانی تیغ هوس‌ها شد
قناری تا ابد محکوم زندان قفس‌ها شد
نمی‌سازد شکم دیگر به نان ساده‌ی گندم
میان سفره، نان هم نیست بومی زاده‌ی گندم
تو زیر پارگی‌های ستمکارانه فرسودی
که تا دلّالِ بازار شکم خواران برد سودی
سرت را در کلاهی، زیر گل کردند زندانی
دل ما خون شد از بیداد این افسون پنهانی

تماشاگاه شعر من
من اینک با هوای درد پیری سخت درگیرم
چه پنهان از کسی، گر شیر هم باشم همان پیرم
تو بعد از سال‌ها پیری همان شیر ژیان بودی
میان شیرهای بیشه زاران قهرمان بودی
چه شد فصل خزان پیری ما هر دو باهم شد
اساس چاره اندیشی به هم پیچید و در هم شد
گِلاب برکه، جای رقص ماهی‌های زیبا نیست
سراب انگیزه‌ی لبخند گُل‌های شکوفا نیست
شگفتا سینه‌ها دارند گاهی جای دل سنگی
نمی‌سازد دگرگون سنگ‌ها را شور آهنگی
ندیدم نغمه پرداز سحر، آهن نشین باشد
پس آن‌گه نغمه‌اش در گوش عاشق دلنشین باشد
چمن می‌خواهد و باغی که بلبل نغمه پردازد
نوای نغمه را در گوش دل شور آفرین سازد
نبود آن شور، اگر حال کویری داشت شعر من
همان روز نخستین، رنگ پیری داشت شعر من
ببخش از اینکه من در پیشگاهت بی ادب باشم
به آیین ادب باید اهورایی نسب باشم
چرا آشفته باید تار زلف بیدزارانت؟
چرا باید تهی دست نسیم مشکبارانت؟
ز آغاز جوانی من تو را گر پیر می‌دیدم
هوایت را چنین آشفته و دلگیر می‌دیدم
کجا از شعر من بوی هوای باغ می‌آمد؟
کجا این کاروان لاله مست از داغ می‌آمد؟

تماشاگاه شعر من
فراخوانند اگر روزی ادیبان را به مهمانی
دوباره پای در ابهر نهد آن روز خاقانی
سراسر گر به جای آب، بازیگاه گل باشی
به پیش چشم آن فرزانه‌ی شروان خجل باشی
نه آبی می‌توان دید نه فرش چمن زاری
نه احساس بلند آسمانی را خریداری
به یاد آر آن هیاهوی کَیانی روزگارت را
سحرگاهان سرود دلپذیر خاکسارت را
میان آن همه آوازه‌ی تهران و تهرانی
چنین زیبا سخن آغاز کرد آن روح توفانی
” سحرگه بر مشامم بوی مشک و عود می‌آمد
مگر باد صبا از سوی ابهر رود می‌آمد”1

تماشاگاه شعر من
پذیرا باش دردآگین درودم را
ز آغاز کویر شب
غبار آگین سرودم را
” درود نابجا از جانب فرزند نااهلی
که هرگز حق فرزندی به جای خود نیاورده‌ست”2
به هنگام بهاران رشته‌ی امید را مگسل
به بیداد تبر زلف پرند بید را مگسل
دوباره سهمگین برخیز از بستر
به بیماری مده تن
کار توفان نیست بیماری
ز تو زیبنده آن باشد
که باشی جاریِ جاری …

  1. این بیت از خاکسار ابهری می‌باشد.
  2. از مجموعه‌ کهن یادگار دیگر کتاب استاد بداغی


0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

Avatar placeholder

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *