درباره من | حمید عابدینی

من حمید عابدینی هستم؛
پسری که آخرین سفرش قبل اینکه پا روی زمین بذاره رو با نیسان از دل کوچههای پر برف پونزده خرداد تا بیمارستان امدادی ابهر رفته. و تو زمستون سرد، پربرف و آخرین سال جنگ ایران و عراق به دنیا اومده. درباره من ، قصههای زیادی هست که خیلی هاشون رو دوست دارم و تو زندگیم از جایی، تلاش عامدانه و عاملانهم این بوده که این قصههای قشنگ رو با دست کشیدن به دنیا بیشتر کنم.
“همیشه” و پیش از اینکه برای کس دیگهای بنویسم، برای خودم مینویسم. من دنیا رو بعد اینکه یاد گرفتم بنویسم، عمیقتر درک کردم. یادمه وقتی شیش سالم بود به کمک حامد که مدرسه میرفت نوشتن رو کامل یاد گرفته بودم. قصّهها رو میخوندم، و فقط برام قصّه بودن. ولی وقتی از روشون مینوشتم، برام زنده میشدن. حتی قصّههایی که مامان، بابا یا مادربزرگ و پدربزرگمم برام تعریف می کردن، بعد نوشتن شکل دیگهای برام پیدا میکردن.
وقتی قصّهی طاووس و مرد هندی رو میشنیدم، طاووس برام چندتا رنگ بود رو یک صفحهی نهایتا دو بعدی. اما وقتی مینوشتمش، اونجا بود که طاووس بال در می آورد و میتونستم تو خیالم لمسش کنم. حتی میتونستم پشتش بشینم و برم بالای جنگلهای کشمیر و باهاش دنیا رو از اونجا ببینم. از اون سالها و تا همیشه، نوشتن یکی از بهترین رفیقهای من بوده و هست.
اینجا و همه جای دیگه هم قبل از اینکه برای دیگران بنویسم، برای خودم نوشتم. نوشتن درباره من و زندگیم، بی هیچ اغراقی، قویترین ابزار من برای درک جهانه. شاید عجیب باشه، اما سفرها رو هم بعد رفتن و دیدن، وقتی ازشون مینویسم، درستتر درک میکنم. اگر بخوام سه گانهای از ابزار درک جهان رو بگم، راس این مثلث برام نوشتن، یکیش سفر و در ده سال گذشته، مهمترینش یگانه بوده، کسی که بیشترین وقت زندگی رو در ده ساله گذشته باهم و در یاد هم سپری کردیم.
من حمید عابدینی هستم.