من فروشنده به دنیا اومدم

Published by hamidabedini on

من فروشنده به دنیا اومدم

شاید این ادعا که من فروشنده به دنیا اومدم زیادی خودخواهانه یا دم دستی باشه، اما در مورد من، خیلی هم بی راه و پرت و پلا نیست. من ریاضی رو ( یعنی جمع و تفریق و درک اعداد رو ) به خاطر کسب و کار فروشندگی خودم یاد گرفتم. حتی خوندن و نوشتن رو برای درک حساب کتاب هام، قبل از اینکه به مدرسه برم یاد گرفتم.

منظورم سال‌هاییه که ما بچه بودیم. اون موقع‌ها کمتر کارنامه‌ای می‌تونست مهر قبولی خرداد بگیره. خیلی پذیرفته شده و طبیعی بود که دانش آموزها در هر مقطع تحصیلی و در هر ماده‌ی امتحانی از املا گرفته تا ریاضی، تجدید بیارن ( یعنی نمره‌ی اون درس رو نتونن بالای عدد ده بگیرن و باید دوباره اون ماده رو امتحان بدن ). به خاطر همین یکی از مهمترین کاسبی‌های اون سال‌های ما انجیر فروختن تو نزدیکی مدرسه‌ها بود. بساطمون رو تو راه یا نزدیکی مدرسه‌ها می‌چیدیم و انجیر می‌فروختیم. اون سال‌ها با عبارات و علم فروش و بازاریابی آشنا نبودیم، اما یادمه به واسطه‌ی کار میدانی، چیزهایی یاد گرفتیم که بعدها تو کتاب‌ها ازش نوشتن.

یادمه تو یه دوره‌ای که خیلی انجیر فروش‌ها زیاد شده بودن و بازار اشباع شده بود، یه بار رفتیم از مغازه‌ای انجیر خشک خریدیم که بیاریم و بخیسونیم و بفروشیم. حین شمردن بودم که روی یکی از قفسه‌ها، دیدم روی یه بسته‌ای نوشته بود شکر رنگی. اصلا نمی‌دونستم چنین چیزی وجود داره. یه بسته آبی رنگ ازش خریدیم و آوردیم و بعد اون انجیرهای با شربت آبی رنگ می‌فروختیم. این قضه به سال 1993 میلادی مربوط می‌شه. بعدها ست گودین اومد و این موضوع رو در سال 2003 تو کتاب گاوبنفش + بسط داد.

نمی‌گم نظریه‌ش رو از روی ما اسکی رفت، اما حواسمم هست که ما انجام دادیم و اون در قالب نظریه و کتاب منتشرش کرد. راستش همین مورد خیلی آرومم می کنه، اینکه بدونم حالا که داریم کتاب‌های امثال گودین رو تو نشر فارسی بدون پرداخت بهایی مصرف می کنیم، خیلی هم مدیونشون نیستیم. اون‌ها این نظریه‌ها رو از شرق و از بساط انجیر فروشی پسرهای مدرسه ای دزدیدن و حالا دارن به خودمون می‌فروشنش. یه چیز بی‌ربطی هم حین نوشتن به ذهنم رسید که یه دوره‌ای نمی دونم یادتونه یا نه، کل ایران یک صدا معتقد بودیم هر چه که در فلسفه‌ی غرب هست، قبل ترش در ایران خودمون توسط مولانا و سعدی و امثالهم گفته شده 🙂

خلاصه خیلی طولش ندم و بگم که بعد رنگی کردن انجیرها، واقعا فروشمون به طور محسوسی تغییر کرد. در حدی که تصمیم گرفتیم با حامد سطل‌های انجیرمون رو یکی کنیم. یکی‌مون بفروشه و یکی‌مون بازار رو رصد کنه.

در حین همین رصدها بود که یه بار دیدم یه پسری نتونسته بود انجیرهاش رو بفروشه و می‌خواست انجیرهاش رو حراج کنه و زودتر بره خونه. ما اون سال‌ها انجیر خشک رو دونه‌ای و به قیمت یک تومن می‌خریدیم. اون پسر انجیر خیس خورده با آبش رو لیوانی می داد یه تومن ( و ما می‌دادیم سه تومن و مشتری هم داشتیم.)

یکی از اولین چونه‌های زندگی رو اونجا زدم و دست بر قضا گرفت و خودم معتقدم بیش از هر کتاب و مشوق دیگری، اون روز اون پسر بر مسیر فروشندگی من اثر مثب گذاشت. بهش گفتم همه رو یه جا می خرم، ولی دوتا یه تومن. گفت قبوله. شمردیم و همه انجیرهاش رو یه جا خریدم. و خب باقی ماجرا هم دوباره همون رونده که خودمون با حوصله فروختیمشون. اون روز هم یکی از مهمترین درس‌های فروش خرد رو درک کردم. اینکه سود در چنین معاملاتی در خرید خوب نهفته ست و نه در فروش گرون.

اگه به عکس دقت کنید شلوارم از یه جایی سوخته، دلیلش هم اینه که : اون سال‌ها ابهر زمستون‌های بسیار سردی داشت ( البته که هنوزم داره )، ولی نکته‌ی مهمش اینه که اون موقع‌ها لوله‌کشی گاز هم به ابهر نرسیده بود و ما از بخاری‌های نفتی و گازوییلی استفاده می‌کردیم. همین امر موجب می‌شد که یک لحظه غفلت از کار لباس خشک کنی، چنین نتیجه‌ای داشته باشه. و ما که تعدادمون زیاد بود و سن‌هامونم به هم نزدیک بود، معمولا لباس‌هامون چنین سوختگی‌هایی داشته باشن.

دسته‌ها: درباره من