عروسی خونین | آن شب سعید را کُشتیم

سالها قبل اینکه دیوید بنیاف، رمانهای جرج مارتین را بخواند و تصمیم بگیرد از رویش بازی تاج و تخت ( Game of Thrones ) را بازنویسی کند و در قسمت نهمِ فصل سوم، عروسی خونین را بنویسد و همان شب سر راب استارک را از تنش جدا کند و جهان را در بهت فرو ببرد؛ ما در تابستان سال 1376، در شب عروسیِ سعید، بلایی به مراتب بدتر بر سر داماد آوردیم. ما در آن عروسی خونین که در تالاری در حوالی میرداماد برگزار میشد، در آن شب گرم تابستانی سعید را کشتیم.
سعید در دانشگاه با دختری به اسم مهناز آشنا شده بود. باهم فارغ التحصیل شده بودند، کار پیدا کرده بودند و بعدها هم تصمیم گرفته بودند باهم ازدواج کنند. درست 4 ماه قبل از آن عروسی خونین که در شهریور 1376 برگزار شد، در خرداد 1376 کل خاندان ما که تا به آن روز از دوراهی قپان بالاترِ تهران را ندیده بود، در حوالی میدان سرو، در خیابان آسمان دوم شرقی، مهمان خانهای اعیانی که خانه مهناز بود بودیم. ما را برای مراسم عقد دعوت کرده بودند.
در همان سالهایی که در شهرستانی که ما درش زندگی میکردیم حتی یک زن بدون چادر نمیشد پیدا کرد، آن شب هم، در بین فامیلهای مهناز حتی نمیشد یک زن پیدا کرد که قسمتی از بدنش بیرون نباشد. تمام مردان فامیل ما، آن شب در هنگام برگشت از مراسم عقد سعید، در ظاهر با زنانشان درحال جر و بحث و دعوا بودند که چرا با فلانی خوش و بش کرده یا چرا به فلانی زل زدهاند و چرا وقتی در خانه حتی دو کیلو لوبیا ندارند، تمام پولهایشان را به آن زنهای لخت، شاباش دادهاند؟ اما در باطن مردها غرق شادی بودند. شادیِ انقلابی دیگر که حجاب را از میان برداشته و این بار رهبر انقلاب، سعید بود.
سعید از آن شب قهرمان تمام مردان فامیل بود، سعید سرخوش و خوشحال بود که چنین موجی از شادی را به فامیل آورده و تک تک مردان فامیل در هر موقعیتی، از سعید قول میگرفتند که حتما حتما آنها را برای عروسیش دعوت کند تا آنها برایش سنگ تمام بگذارند. یک ماه از عقد نگذشته بود که خبر رسید عروسی سعید سه ماه دیگر در جایی حتی بالاتر از سعادت آباد، در حوالی میرداماد برگزار خواهد شد و مردان فامیل مدام در سرشان نقشههای عجیب غریب برای عرض اندام در شب موعود در سر میپروراندند.