فقط یک بُرِش | شما کدام قسمت بازار را انتخاب میکنید؟

تصور کنید یک پیتزا گرفتهاید که به هشت قسمت بُرش خورده است. و اتفاقا جمع افرادی که دور میز نشستهاید نیز همان هشت نفر است. هر کس از زاویه دید خودش دارد به پیتزا نگاه میکند. یک برش گوشت بیشتری دارد و یک برش بیشتر برشته شده است. برای اولین نفر، نوبت شماست که فقط یک بُرِش از پیتزا را برای خودتان بردارید و از وجودش لذت ببرید، شما کدام تکه را انتخاب میکنید؟ تکهای شامل گوشت بیشتر؟ یا سس بیشتر؟
کل فلسفهی این نوشته در حوالی این مفهوم میگردد، اینکه در بازاریابی، شما کدام برش از بازار را برای خودتان برمیدارید؟
مطالب این سری از دسته بندی از جمله همین درس، با نگاهِ بسیار نزدیک به کتاب این است بازاریابی، نوشتهی ست گادین، طراحی تدوین و نوشته شدهاند.
مثل سرمای بعد از برف
این اسم نمایش تئاتری بود که خودم در سال 1391 به همراه جمعی از دوستانم نوشتیم و بعد از تمرین و به روی صحنه بردیم و اجرایش کردیم. روی سن رفتن نمایش مثل سرمای بعد از برف اصلا بی دردسر نبود. تئاترهایی که در ایران به مرحلهی اجرای صحنهای میرسند، باید از چند مرحله بازبینی عبور کنند. که این امر برای نمایش مثل سرمای بعد از برف هم رخ داد. و در چند بازبینی مکرر نمایش اجازه اجرا به دلیل ضعف در نمایشنامه به نمایش داده نشد تا در نهایت با هزار اصرار و دعوا و بحث، نمایش روی صحنه رفت.
اگر بخواهید از کیفیت استقبال پس از اجرای نمایش مطلع شوید باید در همین ابتدا بگویم که بی نظیر بود و هنوز هم بعد سالیان سال در آن سالن، نمایشی با آن حجم استقبال به روی سن نرفته است. نمایش در سالنی با ظرفیت 220 نفر، هر روز با تعداد بیش از سیصد تماشاگر اجرا میرفت.


پشت پردهی آن نمایش
اما ماجرای موفقیت از این قرار بود که در آن سالها من مدیر کارگاه داستان نویسی ابهر بودم و پنج سال منتهی به آن سال از عمرم را در کارگاه داستان نویسی ابهر + با نوجوانهای متولد 1374 تا 1378 گذرانده بودم. من آن دختر و پسرهای نوجوان را هر هفته میدیدم و باهم کلی در مورد همه چیز گپ میزدیم. در مورد زندگی، مدرسه، جامعه، والدینشان و از همه مهمتر نگاهشان به جهان و روابطشان با هم سن و سالهای خودشان.
وقتی مثل سرمای بعد از برف را برای این جامعهی هدف مینوشتم، کاملا توجهم به این جامعهی هدف بود. توجهم معطوف به دغدغهها و نیازهایشان بود. به آدمهایی که پنج سال بدون تعصب حرفهایشان را شنیده بودم و حالا داشتم فقط برای آنها مینوشتم. اما در وهلهی اول و در مرحلهی بازبینی، مخاطب من چه کسانی بودند؟ از نظر خودم پیرمردها و پیرزنهایی با مغزهای پوسیده. آدمهایی که درک و شناختی از آن نوجوانها نواشتند و قصدشان درک خودشان بود.


اما این اصلا برای من و گروه اجرایی ما اهمیتی نداشت. ما بخش مورد نظرمان را انتخاب کرده بودیم و این نمایش متعلق به آنها بود. ما فقط باید از مرحلهی بازبینی عبور میکردیم که در نهایت عبور کردیم و نمایش با استقبالی بینظیر همراه شد.
در بازاریابی هم ما سراغ کوچکترین بخش بازار که آن را میفهمیم میرویم و گوشمان را بر روی نجواهای سایر بخشهای بازار میبندیم. ما فقط یک بُرِش از این بازار را میخواهیم. همان برشی که انتخاب کردهایم و متعهدانه در تلاش برای آن هستیم. بازاریابی تلاش برای خدمت به مخاطبی است که ارزشش را دارد. تلاشی است برای محقق کردن خواستهها، رویاها و اهداف آن دسته از مخاطبین ارزشمند.
آیا به دنبال مغزهای کوچک زنگ زده هستید؟
داستان گروه بازبین نمایش را برایتان تعریف کردم. در بین بازاریابها نیز، ناکامترینها همانهایی هستند که فکر میکنند همینی است که هست و چون در فلان صنعت یا پیشه هستند، آزادی عمل ندارند. در حالی که اگر فکر میکنید کار و راهتان درست است، با خلاقانهترین شیوهی ممکن سعی کنید آن را عملی کنید. بیشتر بدیهیات بازاریابی، در همین چند نسل قبل کارهای نامعقول به حساب میآمدند.