ما کجاییم؟ | اهمیتِ شناختِ پیرامونِ خویشتن

تو داستان نویسی یه مسالهای هست که برای بهتر نوشتن، لازمه که راوی مد نظر داشته باشدش. اونم اینه که غالبا به نویسنده میگیم اگر میخوای در مورد یک اطاق بنویسی، درستتر اینه که بر کل اون خونه اشراف داشته باشی. یا مثلا میگیم اگر قراره از خونهای بنویسی، درستتر اینه که از کوچه و خیابونی که اون خونه درش واقع شده هم، درکی داشته باشی. اینکه اگر زد و یک جایی مخاطب ازت پرسید ما کجاییم، تو به عنوان نویسنده و راوی گم نباشی. بتونی بگی در کنار فلان اطاق یا در همسایگی فلان خونه و فلان مغازه.
اینا حساسیتهای نویسندگی یا یک معلم داستان نویسی نیستن. اینا اهمیت اشراف بر جهانی هستن که درش زیست میکنیم. و این مورد در خصوص زندگی هم مصداق داره. واقعا لازمه اگر انسان متفکری هستیم، درکی هم از پیرامون نزدیک خودمون داشته باشیم. وقتی از دورنمایی میایستیم و به جغرافیای پیرامونمون فکر میکنیم، لازمه بفهمیم کجاییم. این درک به ذهن بشری که طی قرنها به این شکل توسعه پیدا کرده، کمک میکنه که آرامش خاطر و امنیتی وصف ناشدنی رو تجربه کنه.
کدوم پیرامون؟
اگر فرض کنیم همهی ما داستان نویس هستیم و داریم یک داستان مینویسیم؛ درک اینکه لازمه کدوم پیرامون رو بشناسیم برامون خیلی راحتتر میشه. و من برای درک این موضوع خودم رو مثال میزنم. من آدمی هستم که بسیار سفر میکنم. هم به خاطر کارم و هم بخاطر علایقم. آیا پیرامون من میشه کل سفرهایی که دارم میرم؟ به نظرم قطعا نه. پیرامون آدمها و در اصل آدمی مثل من، همون جاییه که بهش در ریشههام تعلق دارم. همون جایی که وقتی میخوام تفریحات کوچیکم رو انجام بدم بهشون سر میزنم ( من ذاتا انسان روستا گردی هستم ). پیرامون من میشه مکانهایی که میرم و دوستهام رو توشون میبینم. میشه رستورانها و کافههایی که با خانوادم و افراد مورد علاقم بهشون سر میزنم.
پاسخ دادن به موارد بالا، میتونه به هر کسی کمک کنه که خیلی زود بفهمه پیرامونش کجاست. پیرامون ما در واقع جاییه که آدمهای مهم زندگیمون توشون زندگی میکنن. زندگی هم نه صرفا به معنای خوردن و آشامیدن. به معنای برگزاری تمامی رویدادهای مربوط به انسانهای دارای سرمایهی اجتماعی.

اولین برفِ پاییزی سال 1404 – روستای پَلک
جنس پیرامون؟
در اولین مواجهه با پیرامون، اولین چیزی که به ذهن میرسه، همون پیرامون جغرافیاییه جهانه. کشف پیرامون چیزی از جنس سفره. سفرها هم در اولین و سطحیترین گام، با حدود و پستی بلندیهای جغرافیایی خودشون رو نشون میدن. شما وقتی وارد شهری میشید، اول خیابونهای ورودی رو میبینید. بناها رو میبینید. مغزهها و غذا خوریها. فاصله از شهر قبلی و بعدی.
اما وقتی به اون مقصد میرسید. غذایی میخورید و از کف هرم مازلو فاصله میگیرید. حالا میخواید که در این پیرامون عمیقتر شید. میرید سراغ آدمهای اون شهر. باهاشون صحبت میکنید. ازشون قیمت اجناسشون رو میپرسید. جاهای خوب برای استراحت و غذا خوریهای خوب رو سراغ میگیرید. زبان و لهجهشون رو متوجه میشید و شناختی به مراتب عمیقتر از اون پیرامون رو به دست میارید.
و مرحلهی بعدی که از پیچیدهترین کاربردهای زبان انسانیه، آغاز شنیدن و دیدن تاری، قصه و داستان این آدمهاست. از اینجا به بعده که اون شناخت عمیق و عزیز شکل میگیره. گسترهی هر شهر، اصلا جهان و یا هر پیرامونی مگه در نهایت چه مساحتیه؟ این گستره یک عدد مشخص و محدوده. اما آنچه که نامحدوده و میشه مدام درش عمیق شد، قصهی اون پیرامونه.
جنس شناخت پیرامون از سطحیترین چیزها، یعنی چیزهای قابل لمس شروع میشه؛ و تا عمیقترین چیزهای غیر قابل لمس، یعنی قصهها پیش میره.
شناخت پیرامون در سه سطح مختلفه که به حضور و زندگی ما انسانها در این جهان معنی و مفهوم میبخشه. ما اعتبار حضورمون در جهان رو نه فقط از خودمون، بلکه از میزان حضورمون در لایههای مختلف پیرامونمون به دست میاریم. این میزان حضور هم فقط حضور خودمون نیست. حضور دوستانمون، خانوادمون و اطارفیانمون که اونها هم بخشی از شناخت و قصه رو از اون پیرامون به دست میدن هم در عمیقتر شدن معنای ما اهمیت بسیار ویژهای داره.
به همین جهته که در مسالهی حضورِ در اجتماع انسانی، این خیلی مهمه که شما با کدوم کلونیها همراه و هم قصه هستید.
0 دیدگاه