ما در برابر تَکَثّر

امروز میخواهم از چند رخدادِ زندگیم که برای اولین بار اتفاق افتادند، بنویسم. اولین باری که تاریخ تئاتر جهان را خواندم. اولین باری که در مجموعهای به عنوان کارشناس بازاریابی در کنار تیمی جدید قرار گرفتم. و پس از کمی کنکاش از این روزها و از عصری که در آن زندگی میکنیم، در انتها از برآیند اینها کمی به وضعیت ما در برابر تَکَثّر بنویسم.
اولین باری که تاریخ تئاتر جهان را خواندم
مجموعهی سه جلدی تاریخ تئاتر جهان+، نوشتهی اسکار براکت را که بخوانید؛ همزمان که اطلاعاتی دربارهی سرگذشت این هنر به دست میآورید، به نظرم از تکثر و تعدد سبکهای تئاتر نیز شگفت زده خواهید شد. این تکثر و تعدد در هنری مثل تئاتر که یکی از ارکان آن اندیشهی نویسنده و دیگر رکن آن نیز بازیگران هستند بسیار عجیب و شگفت انگیز است ( ارکان تئاتر عبارتند از : متن، محل اجرا، بازیگران، تماشاگران ).
این تعدد و تکثر یعنی در طول این چند هزار سال، انسانهایی که اتفاقا اندیشمند و از تولیدکنندگانِ نخستِ محتوای سناریو دار بودهاند، در بسیاری جاها تکثر آرا و اندیشههای یکدیگر را پذیرفتهاند. یعنی علاوه بر اینکه اندیشه و سبک خود را پذیرفتهاند، به هر روی، به دیگر سبکها نیز احترام گذاشتهاند.
دقیق خاطرم هست که در بازبینی نمایش مثل سرمای بعد از برف +، و بازبینی نمایش وقتی از خواب بیدار میشوی +، یکی از مهمترین دغدغهها و چالشهای ما، این بود که تیم بازبین نمایش، جدای ممیزیهای رایج، به ایده و سبک اجرای ما احترام بگذارند و آن را بپذیرند. یکی از مهمترین نقدها این بود که : این سبک جواب نمیده. در حالی که این جواب را باید تماشاگر بدهد و نه بازبین. وظیفهی بازبین رعایت خطوط قرمزی است که از لحاظ شرع، قانون و یا اخلاق در زمان جاریِ تولیدِ اثر، در جامعه پذیرفته نیستند. گروه بازبین مسئولیت جواب دادن و یا ندادن گیشهی فروش و یا صندلیهای خالی در یک اجرا نیستند. که هر دوی این نمایشها با استقبال بی نظیر و در سالن 250 نفرهی پر و در چندین سانس متفاوت، به روی صحنه رفتند.
گویا ما چنان درگیر تعصبات در لوای سیستم آموزش و پرورشمان شدهایم که حتی اندیشمندان حوزههای کوچک ما نیز، حضور طرفینِ اندیشمند را در یک قاب، ناممکن میدانند. و علاقمند به اصلاح ( به معنای بریدن و هم قالب کردن ) دیگران، همسو با خودشان میدانند. در حالی که اگر قرار باشد در فضاهای آوانگاردِ جامعه نیز، اندیشهها هرس شوند، اساسا اندیشه و راه جدید به وجود نخواهند آمد.
اولین تجربهی حضور در تیم مدیریت بازاریابی
من تازه از سربازی آمده بودم. قبل از آن هم کارهایی در حوالی مارکتینگ انجام داده بودم. اما جدیترینش باز میگردد به حضورم در یک مجتمع کشت و صنعت که در چند صنعت مختلف فعال بود. علیرغم اینکه آن مجموعه در صنایع طیور، کشاورزی، فولاد و نیروگاهی فعالیت داشتند، تیم بازاریابی با تعریف اصولی آن، تا قبل از آن به صورت درستی تعریف نشده بود. کارهای تکه تکهای قبل از ما انجام داده بودند و منصفانه که نگاه کنیم، پولهای زیادی نیز مصرف کرده بودند.
خاطرم هست کسی که بعدها هم دوستیمان ادامه پیدا کرد، در ابتدای راه مدیر ما بود. زیر و روی زبان او و بعدترها، ماها که همراه او کار میکردیم شده بود اینکه : قبلیها زیر ساختها را خراب کردهاند و منابع هدر شده است. اما اگر بخواهم واقعیت را بگویم، تیم ما هم کم اشتباه نبود. کمپین ناموفق تجربه کردیم. تبلیغ ناموفق، برنامه راهبردی ناموفق، تعریف محصول ناموفق. حضور در نمایشگاه بدون توان محاسبهی ROI. و خیلی از کارهایی که همهمان میدانیم و مبتلا به مجموعههای جوان است.
اما منصفانه که نگاه میکردیم، اشتباهات و اتلاف منابع تیم ما، اگر بیشتر از پیشینیان نبود، قطعا کمتر از آنها هم نبود. به نظرم خیلی ناگوار است که در بدو ورود به هر ماجرایی، بخواهیم هر سرِ دیگری که شبیه ما فکر نمیکند را در جا قطع کنیم.
در حوالی این روزها
به وقایع این روزها هم که نگاه میکنم، شاید در نگاه قبلی این ماجرا وجود داشت که این مقابله در برابر تکثر به این جدیت هم نیست. اما این روزها که اندیشهی آدمهای ناهمسو، بیشتر عیان است، این مقابلههای با تکثر بیشتر نمایان میشوند. هر گروهی که صدای مخالفی را میشنود، اگر زورش برسد آن را خفه میکند و اگر زورش نرسد، این خفه کردن را به آینده موکول میکند و فعلا به فحش دادن بسنده میکند.
به دلیل شیوهی رشد و آموزشی که پشت سر گذاشتهایم، ما در برابر تَکَثّر مقاومت غیر قابل انکاری داریم. هر جا تکثر میبینیم، انگار کدهای ژنتیکی ما فعال میشوند و مراقب هستند تکثری رخ ندهد. ما حتی وقتی کاری از دستمان برای قطع تمام تفکرات متفاوت برنمیآید، از انگ زدن دریغ نمیکنیم. یا همسو و همفکر منی، یا دزدی، یا طرفدار فلانی، یا احمق و یا چیزهای بد دیگر.
هر وقت کسی من را متوجه مقابلهی خودم با تکثر میکند، بی که با او مخالف باشم، میپذیرم که من هم از این خطا مبرا نیستم. ذهنم من را به خاطرات دوران دبستان میبرد. یک معلمی داشتیم به نام آقای الهیاری. از همان معلمهایی که بعد از تمام شدن وقت مدرسه میروند دنبال کار بساز بفروشی خودشان و انگار که ما مجرمینی بودیم که وقت او را گرفتهایم. روزی نبود که احدی از دانشآموزان از آقای الهیاری کتک محکمی نخورد.

یک بار در یک تمرین علوم که درکمان از طبیعت را باید مینوشتیم، آقای الهیاری اخطار داد اگر کسی یک نقطه از آنچه من فکر میکنم را پس و پیش بنویسد، نمرهاش را کم خواهم کرد. ما در سیستمی در حال رشد بودیم که حتی حق ابرازِ درک معمول خودمان از طبیعت را نداشتیم و باید از دریچهی نگاه کثافت آقای الهیاری به طبیعت نگاه میکردیم.
0 دیدگاه