آیا مارتین اِیمِس را می‌شناسید؟ | درباره‌ی روحِ رخ‌دادها

منتشر شده توسط hamidabedini در

آیا مارتین اِیمِس را می‌شناسید؟ | درباره‌ی روحِ رخ‌دادها

به دلیل اختلال در اینترنت و عدم دسترسی به برخی لینک‌ها، این مطلب فعلا در دست بروزرسانی است.

این نوشته‌ی نسبتا بلند، از سری گزارش‌های شخصی من برای خودم هستند که همه ساله در زمینه‌های مختلفِ فعالیتم برای خودم می‌نویسم. و امسال تصمیم گرفتم بخشی از آن را که در زمینه‌ی حضور در سمینارها بوده به صورت عمومی منتشر کنم. تا حد ممکن ادبیاتِ فضای شخصی خودم را تا جایی که به انتقال مفهوم آسیب نرساند، از متن حذف کرده‌ام ( چون معمولا ما هنگام بیش از اندازه مودب صحبت کردن، به ناچار بخشی از کاربردی‌ترین صفاتِ منفی را از دایره واژگانمان کنار می‌گذاریم ). اما در این متن تا جای ممکن تلاش کرده‌ام که صفات این چنین را جایگزین کنم، اما وقتی نشده دیگر تسلیمِ زبان بوده‌ام. و با همین توضیحات می‌خواهم اعتراف کنم که با متنِ پاستوریزه و خیلی مودبی طرف نیستید. و از اینجا به بعد، کار، یادمان هست که موضوعِ اصلی، گزارشِ من در مورد حضور در سمینارهای حوزه‌ی مارکتیگ در ایران است.

. امسال پس از مدت‌ها ( تقریبا 6 سال ) که از حضور در رویدادها و سمینارهای حوزه‌ی مارکتینگ به طور انتخابی و خودخواسته فاصله داشتم؛ به لطف، دعوت و اصرار چند تن از دوستانم، تصمیم گرفتم به این رویه پایان دهم. که خود این پایان دادن هم چند علت داشت.

نخست و مهم‌تر از همه اینکه : حالا که بیش از یک دهه است در صنعتی خاص فعالیت می‌کنم، همواره در معرضِ دعوت‌هایی از این جنس بوده‌ام و هستم. و واقعیتش بیش از این نمی‌شد به تمام این دعوت‌ها نه گفت ( هر چند هنوز هم به هرگونه صحبت و سخنرانی در این حوزه نه های محکمی می‌گویم ). چون این نه گفتن‌ها از جایی به بعد به ذهنم متعصبانه می‌آمدند. و از طرفی طی این سال‌ها آن‌قدر به این و آن کار سپرده‌ام که برخی از این نشست‌ها و اجابت حضورم در این جلسات، به نوعی ادای دینی محسوب می‌شد به برگزار کنندگان.

دوم اینکه خودم دوست داشتم نسل پویاتر این صنعت را از نزدیک ببینم و پای صحبت‌های بی واسطه‌شان بنشینم. چون بارها شده بود که با جوان‌ترها صحبت کرده بودیم و ایرادی بر سخنرانی ایشان گرفته بودم و در اکثر موارد دوستان گفته بودند که صحبت‌های آن‌ها تقطیع شده بوده و این کل ماجرا نیست. پس به جهت رفع این نقیصه هم که شده، لازم می‌دیدم، در این جلسات حاضر باشم و کلِ یکپارچه‌ای از نشست را درک کنم تا اگر در آینده غرهایی داشتم، حداقل بهانه‌های مربوط به تقطیع و عدم درکِ فضای برگزاری را برطرف کرده باشم.

سوم اینکه : در ادامه‌ی مورد دوم، خودم دوست داشتم که درکی از مخاطبین حاضر در نشست‌ها و فضای فکری و عکس العملشان به نشست‌ها داشته باشم. معمولا وقتی شما حتی یک سمینار را از الف تا ی هم در دسترس دارید، بازهم اشراف کاملی بر آن‌چه بین حضار رخ می‌دهد ندارید. نمای درستی از سالن‌های استراحت و تلاش افراد برای ایجاد رابطه وجود ندارد و به همین جهت، درک چنین فاکتوری، قطعا نیازمندِ حضور فیزیکی است.

و چهارم اینکه : برای درک روحِ رخ‌دادها، نیازمند ترکیب این داده‌ها باهم هستید.

برای تمام دلایل بالا و تعدادی دلیل ریز و درشت دیگر که شخصی هستند، امسال در چند نشست و سمینار شرکت کردم. از آوردن نام برگزار کنندگان و ارائه دهندگان تا حد ممکن پرهیز می‌کنم چون چیزهای به ظاهر خوبی در پیش رو نخواهم گفت. اما به جهت کیفیت برگزاری و کیفیت ارائه دهندگان، این اطمینان را می‌دهم که اگر پس از رده بندی به لیست ده نشست برتر این کشور برسیم، در لیستی که من در آن‌ها شرکت کرده‌ام، حداقل هشت تا از ده‌تا را پوشش داده‌ام.

این توضیحات را به این جهت گفتم که مطمئن باشیم تحلیلم بر اساس ” با کیفیت ترین داده‌های ممکن (و نه با کیفیت ترین داده‌های در دسترس)” انجام شده است.

سِیرِ پیش‌ رَوی در غریب به اتفاقِ مهارت‌هایی که من تاکنون درک کرده‌ام اینگونه است : کمک گرفتن از دیگران برای درک و انجام آن مهارت، انجام دادن به تنهایی و در نهایت ایده‌دار شدن در آن مهارت. یعنی شما در ابتدا به کمک نیاز دارید و پس از مدتی کار کردن و خبره شدن، به تنهایی از پس انجام کارها بر می‌آیید و پس از مدتی علاوه بر توانمندی برای کمک به دیگران در انجام آن کار، در آن مهارت به نظریه پرداز تبدیل می‌شوید. زمان‌بندی این پروسه در امور و مهارت‌های مختلف، بسته به نیازِ درکِ خرده مهارت‌های دیگر، متفاوت است. یعنی اگر شما در مهارت کتاب خواندن به ده خرده مهارت نیاز دارید، در کاری مثل آشپزی شاید به سی خرده مهارت نیاز داشته باشید که بالطبع، زمان بیشتری برای خبره شدن در مهارت دوم نیاز دارید.

من بارها در تقبیحِ فرمِ صرف و عدم توجه به محتوا در قالب‌ها و رشته‌های مختلفی که در آن‌ها مطالعه می‌کنم، نوشته‌ام +/+. و کماکان معتقد و مصّر هستم که فرمِ صِرف چیزی بیش از دلقکی و پوششی ناشیانه بر بی‌ دانشی نیست. و همزمان می‌پذیرم که فرم و هرگونه‌ی تازه‌ای از آن هیجان انگیز است؛ اما به میزانِ هیجانی که به همراه دارد، کاربردی نیست.

به تازگی و در این قحطی اینترنتِ این روزها که گریبان‌گیر تمام کسب و کارهای بر پایه‌ی اینترنت بین‌المللی و نیز حتی فضای سرگرمی کشور را گرفته است، به واسطه‌ی معرفی یکی از دوستان حوزه‌ی مارکتینگ با سری ویدئوهای توتاک آشنا شدم. مجموعه‌ای که با تلاشِ تیم آپارات ضبط و منتشر شده است. ویدئوهای منتشر شده مربوط به دو سال گذشته هستند. علاوه بر آمار بازدید غم انگیزِ این سری، محتوا و سناریوی اجرا شده را می‌توان در دو صفت خلاصه کرد : غم انگیز و اسفناک. حتی می‌شود به آن‌ها عبارت زیبای فاضلابِ محتوا را نیز اطلاق کرد.

یک سری آدمِ به اصطلاح فعال در مارکتینگ را جمع کرده‌اند که بیایند روبروی هم بنشینند و شر و ور بگویند. برای هم فخر بفروشند و از پرونده‌ی آشغالشان، یک سری آشغال دیگر بیرون بکشند و بکوبند تو سر و صورت نفر مقابلشان.

اصلا معتقد به این نیستم که هر ویئویی که در عالم تولید می‌شود، با کیفیت و درست از آب در بیاید. درست همانطور که انتظار ندارم همه‌ی نان‌های بربری پخته شده در جهان، با کیفیت و درست از آب در بیایند. اما مطمئنم هر کسی که به نانوایی بربری پزی می‌رود، انتظار نان باکیفیت دارد. آن هم نه فقط در ظاهر، بلکه در طعم، بافت و پخت نان نیز آن کیفیت مطلوب، انتظار به حق مشتری است. در آپارات نیز چنین است و مجموعه‌ای که خود را سردم‌دار محتوای ویدئویی در مملکت می‌داند، باید حداقلی‌هایی رارعایت کند. حال به این ملغمه، این را نیز بی‌افزایید که بزرگوانی که در حال ضبط ویدئوها هستند، ادعاهای بزرگی در فضای مارکتینگ دارند.

فکر می‌کنم بی هیچ توضیح اضافه‌ای در ادامه، تا همین جا هم می‌شود فهمید که حداقل کیفیت مارکتینگ درک شده در فضای استارتاپی ایران، چقدر درگیر ادا و اصول احمقانه و در عین حال خروجی‌هایی اسفناک هستند. آدم‌هایی را در این فضا می‌بینیم که مثلا با 30 سال سن، سه یا چهار کسب و کار متفاوت را در رزومه دارند. آن هم نه با عناوینی مثل کارشناس یا کارمند، به لطف ادا اصول وارداتی و اسم‌های متنوعی که موجود هستند، هر کس در سن سی سالگی حداقل 4 بار بر مسند مدیریت نشسته است!

این دوستان بدون در نظر گرفتن عقبه‌ی تجربه زیسته‌ی شخصی‌شان، حتی بعد دانشگاه نیز فرصتی برای عمیق شدن در یک رشته را هم به دست نیاورده‌اندو انگار در طول مدت کارشان، همواره آن کوله پشتی مروفشان بر پشتشان بوده و هر لحظه آماده‌ی فتحِ مسندی دیگر از مدیریت در کسب و کاری جدید. و این کوچ‌های زود به زود است که لشکری از مدعیانِ بدون توانمندی را به جامعه‌ی ماکترهای ایران تحمیل کرده است.

سال 1991 مارتین اِیمِس رمانی منتشر کرد به نام بُردارِ زمان ( Time’s Arrow ) که در آن همه چیز رو به عقب می‌رفت :

اول بشقاب‌های تمیز را توی ماشین ظرف‌شویی می‌چپانم. خب، این از این. بعد یک بشقای کثیف برمی‌دارم، ته مانده‌ی غذا را از سطل آشغال می‌آورم و کمی منتظر می‌مانم. چیزهای مختلفی از گلو به دهانم وارد می‌شوند. بعد از این که با زبان و دندان ورزشان می‌دهم، آن‌ها را به بشقابم برمی‌گردانم تا با چاقو و قاشق و چنگال بازهم به آن‌ها شکل و قیافه بذهم. بعد نوبت می‌رسد به عمل جانکاهِ سرد کردنِ غذا، سرهم کردن مجدد و کنار گذاشتن‌شان. بعد از آن هم بازگرداندن مواد غذایی به سوپرمارکت که انصافا بدون وقت کشی و با گشاده دستی پولم را بر‌می‌گردانند. بعد با چرخ دستی یا سبد خرید، خوش خوشک از راهروها رد می‌شوم و تک‌تک قوطی‌ها و بسته‌ها را شر جایش می‌گذارم.

Martin Amis, Time’s Arrow (New York : Random House, 1991), p.11

در دست بروزرسانی

دسته‌ها: Marketing