چرا مهاجرت دشوار است؟ | عدمِ امکانِ انتقال

“مگه آدم درخته که نتونه از جاش تکون بخوره؟” این جمله پاسخ بسیاری افراد در برابر این سوال است : چرا مهاجرت دشوار است؟
راستش در بسیاری از موارد، انسانها حتی از درختان، ریشهدارتر و غیرقابل جابجاییتر هستند. در نباتات، امکان جابجایی، صرفا منوط به فراهم شدن بسترِ مادی است. یعنی شما اگر بتوانید یک درخت را طوری از زمین بیرون بیاورید که ریشههایش آسیب جدی نبینند و نیز بستر جدید را طوری فراهم کنید که نیازهای اولیهی گیاه جدید در آن مکان تامین شود، پروسهی جابجایی انجام شده و با کمی تنش فیزیکی به پایان خواهد رسید.
اما در موجودی مثل انسانِ متفکر بالغ و اجتماعی، این جابجایی صرفا با تامین نیازهای فیزیکی صورت نمیپذیرد. در پاسخ به اینکه چرا مهاجرت نمیکنیم؟ شاید در نگاه اول حواسمان به این معطوف شود که : من زبان آنها را بلد نیستم، یا شاید مثلا آب و هوای جای جدید با من سازگاری ندارد. اما در این نوشته، منظورم از مهاجرت، صرفا هِجر و انتقال بین کشورها نیست. حتی مهاجرت داخل کشور از شهری به شهر دیگر نیز شامل این سوال میشود. این سوال و موضوع را میتوان از منظرهای متفاوتی بررسی کرد.
یکم : قصههایمان چه میشوند؟
آدم در سراسر زندگیش در حال جمع کردن قصه است. روزی که میرویم از نانوایی سرکوچه لواش بگیریم، داریم قصه جمع میکنیم. در طلوعِ آن روز بهاری که یک دسته پرنده از جلوی خورشید پرواز میکنند و رد میشوند، داریم قصه جمع میکنیم. این قصهها هستند که به زندگی ما انسانها معنا و رنگ میبخشند.
و در آیندههای که برای انسان پیش میآیند، این قصهها هستند که در ذهن ما میچرخند و از طریق قیاس با رخدادهای جدید، آنها را مطلوب یا غیر مطلوب تعریف میکنیم. اگر ذهن و زندگی انسانی خالی از قصههای گذشته باشد، انسان دچار بحران شناختی و فکری میشود. فرض کنید به مسافرت رفتهاید و با پرس و جو یک رستوران خوب پیدا کردهاید که بروید آنجا غذا بخورید. اما این خوب، فقط برای شخصی معنا دارد که آن رستوران را به شما معرفی کرده است. شما باید بروید آنجا و آن رستوران را با قصههای قبلی خودتان مقایسه کنید تا بفهمید این رستوران برای شما هم خوب است یا نه. خوب بودن یا نبودن نسبی است. نسبت به چه؟ نسبت به قصههای ما. کدام قصهها؟ قصههای گذشته!
در مهاجرت از شهری به شهر دیگر، شما اولین چیزی که جا میگذارید و میروید، قصههایتان هستند. قصهها متعلق به فضاها و مکانها و اشخاص خاصی هستند. هیچ قصهای در جهان، امکان عمومی شدن ندارد. قصهها مثل اثر انگشت، از رویداد و از بستری به بستر دیگر، منحصر به فرد و حتی غیر قابل تکرار هستند.
دوم : قصهها موجودات زنده هستند
تا بحال به معنای اعتبار فکر کردهاید؟ اعتبار همان قصهها هستند. اگر به مغازهای میروید و دو کیلو مرغ میخرید و به فروشنده میگویید فردا پولش را میآورم یعنی چه؟ یعنی شما با آن شخص قصهای دارید. یک قصهی مشترک از خوش حسابی شما در گذشته. قصههایی از بارها خرید کردن از همین مغازه و پرداختهای به موقع.
و این قابل تعمیم به سایر وجوه زندگی نیز هست. شما اعتبارتان را از قصهها به دست میآورید و نه از تک قصه. و نه از قصههای ساختگی. بلکه از قصههایی که در آنها با اهالی ذینفعِ قصه، زیست مشترک داشتهاید.
مثلا شما نمیتوانید بروید به یک شهر دیگر، و به فروشندهی جدید بگویید : میدانی چه قصهای در مورد من وجود دارد؟ من خوش حسابترین آدم شهرم هستم. و بعد این قصه از او بخواهید به شما دو کیلو مرغِ نسیه بدهد. به نظرتان عکسالعمل آن شخص در مواجهه با این قصه چه خواهد بود؟
آن قصهای که آنجا تعریف میکنید یک قصهی مرده است. درست مثل یک انسان مرده. قصهای که مرده است دقیقا وضعیتی به مانند آدم مرده دارد، فقط لایق گورستان است.
شاید بتوانید پولهایتان را در کیسه بریزد یا تبدیل کنید و از شهری به شهر دیگر یا از کشوری به کشور دیگر ببرید، اما قصههایتان را نمیتوانید. مهاجرت ( از هر نوعش )، در یک لحظه، بخش اعظمی از قصه های شما را سر میبرد و به قتل میرساند.
در سرزمین قصهها و خاطرات به هیچ وجه، آسمان همه جا به یک شکل و به یک رنگ نیست!
قصههای آدمها فقط میتوانند از اکسیژن و اتمسفر زادگاهشان تغذیه کنند، زادگاهی که قصهها در آن پا به جهان گذاشتهاند.
ادامه دارد…